تبليغاتX
 همراز زندگی يعنی چکيدن همچو شمع از گرمی عشق ، زندگی يعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق ، زندگی يعنی دويدن بی امان در وادی عشق ، رفتن و آخر رسيدن بر در آبادی عشق ، ميتوان هر لحظه هر جا عاشق و دلداه بودن ، پر غرور چون آبشاران بودن امّـا ساده بودن ، ميتوان اندوه شب را از نگاه صبح فهميد ، يا به وقت ريزش اشک شادی بگذشته را ديد ، ميتوان در گريه ابر با خيال غنچه خوش بود ، زايش آينده رادر هر خزانی ديد و آسود

صمیمیت در برابر انزوا

 

یکی از مولفه های  عشق  صمیمیت است  که  گاه  پس از مدتی از زندگی  مشترک کمرنگ می شود و

بتدریج  آسیب های جدی به زندگی  وارد می کند. شاید بتوان  گفت صمیمیت، سیستم  ایمنی عاطفی

روابط زوج هاست  یعنی با  حضورش  می توان زندگی را در برابر آسیب ها و چالش ها بیمه کرد. براستی

صمیمیت چیست ؟ مولفه های آن کدامند؟ چگونه ایجاد می شود؟ چگونه تخریب می شود؟

 

برای آگاهی از این موارد به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت


من اضطراب اجتماعی دارم!

 

سلام


من اضطراب  اجتماعی دارم که بعضی وقتا شدید میشه بعضی وقتا هم رابطه ام با مردم به طرز عجیبی

بهتر میشه بدون  هیچ استرسی  کارمو  انجام میدم .یه جورایی  هی میرم بالا یهو میخورم زمین معلقم

میخوام شخصیتمو تغییر بدم ویک زندگی بدون اضطراب داشته باشم .کتابهای روانشناسی زیادی مطالعه

کردم خودم  هم دانشجوی  ترم دو  روانشناسی  هستم .نیاز به کمکتون  دارم چکار  کنم که از شر این

اضطراب خلاص بشم؟

 

پاسخ در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت


پاسخ به یک همراه

 

ته خطم کسی نمی تونه کمکم کنه

نمی دونم چرا اینجا برای شما می نویسم

چون کسی اهمیت نمی ده

اصلا من بیوفتم بمیرم چی می شه

افتادم به خود ارضایی فکر نمی کردم انقدر ادم حقیری بشم

 

پاسخ همراز:

سلام دوست خوبم فکر میکنم شما قبلا هم برای همراز نوشتی درسته؟

احساس میکنم خیلی ناراحتی

درسته شاید کسی نتونه کمکت کنه ولی خودت میتونی

خود ارضایی نیز نه مسئله ی غیرقابل حلی است و نه نشان دهنده حقارت

اگر احساس کردی همراز میتونه کنارت باشه خوشحال میشم بیشتر برام بنویسی

دوست عزیزبرات آرزوی موفقیت دارم

 


 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت


معرفی کتاب

 

با سلام به همراهان گرامی همراز و با تشکر از توجه همیشگیتان

در این پست قصد معرفی کتاب مفید و راهگشایی را دارم:

 

نام این کتاب است :

 

« ازدواج بدون شکست »

 

 

 

نوشته : ویلیام گلاسر و کارلین گلاسر

ترجمه : سمیه خوش نیک نیکو و هدی برازنده

انتشارات فراانگیزش

 

این کتاب  می تواند  برای  زوج های  جوانی  که به تازگی زندگی مشترکشان را تشکیل داده اند و یا زوج

هایی که درمیانه راه زندگی مشترک احساس می کنند زندگیشان نیاز به تغییر و حل برخی مسایل دارد

و نیز تمام جوانانی که قصد ازدواج و تشکیل زندگی مشترک را دارند بسیار مفید و موثر باشد.

دکتر گلاسر و  همسرش  با  طرح  این  سوال  که چرا  برخی از ازدواج ها  موفق و برخی ناموفق هستند،

خوانندگان  را  راهنمایی می کنند که چگونه با بکارگیری نظریه مخصوص دکتر گلاسر که " تئوری انتخاب "

نام دارد، ارتباطی شاد و عاشقانه ایجاد نمایند. با مطالعه این کتاب،می توانید اطلاعات جدیدو ارزشمندی

به دست آورید، در مورد اینکه چه نوع افرادی برای ازدواج با هم مناسب اند و  اینکه  چگونه می توان رابطه

زناشویی یا هر نوع رابطه دیگر را بهبود بخشید.

 


 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت


رابطه شیوه های دلبستگی با رضایتمندی زناشویی

 

ازدواج  مهمترين  تصميم در زندگي  محسوب مي ‌شود و  حدود  95%  از افراد در برهه ‌اي  از زمان  ازدواج

مي‌كنند. در طول  زندگي مشترك، متغيرهاي گوناگوني بر نحوه ارتباط زوجين با يكديگر تأثير مي‌گذارد. اين

متغيرها، رضايت يا عدم رضايت زن و شوهر را از روابط زناشويي به همراه دارند.

دلبستگی  را  می توان  یک  الگوی  رفتاری  خاص در نظر گرفت که دراکثر جوامع برای رشد سالم اهمیت

حیاتی  دارد  و  زمانی  دلبستگی  مطلوب  بوجود  می  آید که  در سال  اول  زندگی ، کیفیتی  متقابل و

خوشایند بین مادر و کودک (یا نگهدارنده) شکل گیرد.

 

بقیه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت


پاسخ همراز به دو همراه گرامی

 

 سوال اول:سلام اگر ممکنه نحوه مطالعه، مقدار ساعت مطالعه و میزان فعالیت جانبی رو برای دانشجوی

سال دوم یک رشته مهندسی بگید ممنونم 

***********************

سوال دوم:سلام اگه ممکنه راهکارهایی که موجب میشه یک دانشجو علی رغم بهم ریخته بودن برنامه 

کلاساش  بتونه  نتیجه  خوبی  بگیره رو توی وبلاگتون بنویسد و برای این که درسا روی هم تلنبار نشه در

عین حال با اراده پایین ما دانشجویان پیشنهادتون چیه؟

 

پاسخ در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت


چگونه برنامه ریزی عملی داشته باشم؟

 

سلام سوالی داشتم. من تصمیم  دارم  از اول  مهر به امید خدا  به صورت جدی  برای کنکور ارشدم درس

بخونم  ولی  مدام  می ترسم  که نکنه باز  مثل  سابق تنبلی به من غلبه کنه و نتونم وعده هایی که به

خودم  می دهم  عملی کنم من می خواهم از اول مهر حداقل روزی 5 ساعت مطالعه کنم و این که درس

هر روز رو  همون  روزش بخونم  و کارهای غیر ضروریمو  حذف  کنم  و  بتونم اکتیو باشم توی زندگیم که تا

کنون اصلا نیستم! لطفا کمکم کنید که بتونم یه برنامه ریزی عملی داشته باشم

 

پاسخ در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت


خودم را گم کردم!

 

دختری  هستم 21 ساله، فوق دیپلم سخت افزار کامپیوتر  با معدل 18، برای  کارشناسی امتحان  دادم و

انتخاب رشته کردم.

دختر سوم یه خانواده 6 نفره هستم، خواهر بزرگم متولد سال 61 و متاهل است ،خواهر دومم متولدسال

65 و دانشجو و برادر کوچکترم متولد سال 72 و دوم دبیرستان است.

در زمان کودکی چیزهایی که از دیگران شنیدم دختری خشگل ، بانمک ، بامزه و شیطون و باهوش وخنده

رو بود و چون بچه آخر بودم همه دوستم داشتند.

همه جا مورد توجه جمع بودم تا این که برادر  کوچک ترم به دنیا آمد و  مرکز توجه به  طور  خیلی سریع و

کامل به برادرم منتقل شد

بعد ها فهمیدم  در همین  دوران دچار تب های  مکرر و تشنج شدم و  متخصصین تشخیص دادند که دچار

افسردگی شده ام, در سن 6-7 سالگی

بعد از اون یادمه زندگیه من وارد یه تونل سیاه شد! تمام دوران قشنگ کودکی مو در زیر افکار بدافسردگی

گذراندم, چیزهایی که از  اون دوران یادمه  غیر قابل تحمل بودن نگاه دیگران! تحمل نکردن تمسخر کودکانه

بچه های دیگه است

راستش من بلد نبودم بچگی کنم! یادم رفته بود شیطونی کنم!یادم رفته بود منم اجازه دارم اشتباه کنم!

همیشه داشتم به یه اشتباهی که کردم فکر می کردم!  البته باید بگم دختر  باهوشی بودم خیلی جاها

کارهایی می کردم که هیچکس باورش نمی شد کار منه!

این رویه  ادامه  داشت تا  اینکه فکر می کنم  اول دبیرستان بود  که در رویاهام عاشق شدم عاشق پسر

عموم که البته اون واقعی بود چون اون شروع کرد اون بهم گفت که عاشقم شده من توی ذهنم عاشقش

نشدم  ولی بعد  از  گذشت  یه  مدت که من و عاشق کرد خودش پشیمون شد! و البته اینو بگم ما رابطه

خاصی با هم نداشتیم حرمت  خیلی چیزا منو  وادار  می کرد حتی جلوش  سرم و  بندازم پایین  و بهش

نگاهم نکنم

اون اولین عشق زندگیه  من  که به شکست مبدل شد و درست وقتی که داشتم خودمو به زندگی عادی

بر می گردوندم  منو از  زندگی  عادیم به قعر یه چاه عمیق انداخت, از اون دوران خیلی میگذره و من دیگه

علاقه ایی به اون ندارم

پس از اون دوران خودمو زندگیمو دوست داشتم, آیندمو  درخشان  می دیدم  داشتم افسردگیمو فراموش

می کردم که خواهر وسطیم درسش تموم شد و از شهری که درس میخوند برگشت! من همیشه باهاش

یه مشکل بزرگ داشتم که همیشه خودش رو بیشتر از بقیه می دونست

اون اومد و زندگیه مکانیزه ی خوشگل منو ازم گرفت مامان منو ازم گرفت بابای منو که اسطوره ی رویا هام

و همه زندگیمو ازم گرفت، داشتم اشتباهاتی رو که باعث شده بود من آدم افسرده ایی باشم از داداشم

دور می کردم , تا اون  توی  محیط  مستقل و  با اعتماد به نفسی  بزرگ  بشه ! اما خواهرم اومد و با دادو

هواراش! سر من، سر دادش کوچیکم! با به تمسخر گرفتن های بی وقت و بی دلیلش دنیایه منو هر روز و

هر روز تاریکتر کرد تو چشمم افکار مثبتمو ازم گرفت,اون من دوست داشتنیه منو از من گرفت! دیگه خودم

و توانا نمی دونستم دیگه نمی تونستم کاری برای داداشم بکنم چون اونم داشت تو گردابی که من توش

افتادم غرق می شد

این بود  که من  هر روز و  هر روز بد تر و بد تر  تو خودم فرو می رفتم, و از  زندگیم  بدم  می اومد! تا اینکه

خواهرم  کارشناسی  قبول شد و  رفت!  یکبار دیگه  رفت! برای  یکبار  دیگه دنیا مال  من  شده بود! البته

یکم  طول  کشید  تا به  خودم اومدم من دوباره سعی کردم, و شد! من دوباره به زندگیم علاقه مند شدم,

فهمیدم دلیل تمام بد بینیام تمام بد زندگی کردنیم خواهرم بوده! دنیا رو به بار دیگه ساختم, همه چیزو نو

کردم, رفتارم و نگاهمو ! طرز زندگیمو , دوباره برای داداشمم سعی کردم اونم شد! داداشمم از گردابی که

داشت فرو می رفت بیرون آوردم

فکر میکردم اینبار که خواهرم بر می گرده م بتونم جلوش مثل کوه وایسم

اما اون دوباره اومد و زندگیه من دوباره گم شد! الان دوباره همه چیز بهم ریخته! خودمو گم کردم!خواهرمم

کنارمه،نمی دونم چیکار کنم ! واقعا نمی دونم ! تمام زندگیم با واهمه و ترسه! با استرس! با عدم اعتماد

بنفس داره می گذره

من زندگیمو  دوست دارم, استعدادامو دوست دارم , امکاناتی که کنارمه دوست دارم و نمی خوام  اونا رو

تباه کنم

منتظر پاسختون هستم

 

پاسخ در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 18:28 موضوع | لینک ثابت


زود بهم می ریزم!

 

سلام همراز عزیز.

من 27 سال سن دارم و حدود یک ماهه که ازدواج کردم خدا رو شکر از زندگی و شوهرم

راضیم و مسئله ای که توی زندگی ما وجود داره اینه که فکر میکنم آدم قوی نیستم مسائل کوچک من رو

بیش تر از حدی که هستند بهم میریزه و شدیدا میرم توی  خودم .شوهرم به این مسئله حساس شده و

خیلی براش نا خوشاینده.  آدم  آروم  و صبوری هستم و عکس العمل های شدید نشون  نمیدم اما اگر از

چیزی ناراحت یا نگران بشم (ناراحتی از کسانی که برام مهم ان مثل شوهر و خانوادم وگرنه در مورد بقیه

افراد ریلکسم) اصلا حوصله حرف زدن ندارم و خیلی آروم و بی تفاوت میشم چون این حالت برای شوهرم

ناخوشاینده سعی می کنم که از این حالت بیرون بیام اما در اون حالت شدیدا کم انرژی می شم و کاملا

مغلوبم تا کم کم حالم خوب بشه . شوهرم  حرف درستی  میزنه و  میگه  الان  که  همه چیز عالیه با این

مسائل کوچک بهم میریزی با وارد شدن درگیریریهای زندگی و مسائل بچه ها می خوای چی کار کنی.

این ضعیفی خوب نیست چطور میشه که کسی توی  زندگی احساس  قدرت  و توانایی می کنه و کسی

احساس  مغلوب بودن  فکر می کنم مسائل رو  زیای جدی میگیرم مثلا اگر کاری کنم که شوهرم ناراحت

بشه فکر میکنم دیگه تموم شد و رابطه سرد و خراب شد .همین  نگرانی که رابطه ما سرد نشه برای من

یک مسئله ذهنی  شده  این  فکر که  رابطه  ما بعد از چند سال دیگه به این قشنگی نیست و یک رابطه

خیلی عادی میشه برام ناراحت کننده است از طرفی میدونم نوع رابطه به رفتار خودم بستگی داره اما در

توان خودم نمی بینم که بتونم رابطه رو عالی نگه دارم به خاطر نگرانی هام و احساس ضعف.

احتیاج دارم که شادتر و با آرامش بیشتر باشم وبی فکرتر باشم اگر این طور باشم میتونم همیشه موفق

باشم اما از اون موقع که خودم رو شناختم این طور که گفتم بودم ممنون میشم راهنماییم کنید.

 

پاسخ در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 23:40 موضوع | لینک ثابت


مشاوره: حساسیت به شوخی دیگران!

 

با سلام  من  پسری 19 ساله هستم مدت هفت هشت ماهه یک احساس خیلی مسخره دارم که نمی

تونم شوخی بقیه رو تحمل کنم نمی دونم چرا اما تا بحث یک خورده شوخی می شه بد جور به هم می

ریزم. فکر  کنم  زود رنجی  باشه  اما  هر چی گشتم چیزی پیدا نکردم سعی می کنم بیرون نرم با کسی

صحبت نکنم...یه احساس استرس هم جدیدا اضافه شده دیگه واقعا خسته شدم کمکم کنید.

 

پاسخ در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت


مشاوره: بدبینی به همسر!

 

سلام من خانمی 25 ساله هستم. 9 ماه پيش عليرغم عدم تمايلي كه هميشه نسبت به ازدواج داشتم

با پسري 29 ساله عقد كردم. از اين ازدواج  راضي بودم البته تا وقتي كه به اصرار خودم سيم كارت سابق

همسرم رو وصل كرديم. از اون به بعد پنهان كاري هاي همسرم شروع شد و من متوجه رابطه ي تلفني او

با خانوم هاي ديگه بودم.البته اون خودش اذعان ميكرد كه درصدي از اين خانوم ها كساني هستن كه من

در دوران مجرديم به اونها كمك مالي ميكردم و بقيه هم كيس هاي خودم بودن و مربوط ميشه به شيطنت

هاي دوران مجرديم. و  قصد خودش رو  از  اين ارتباط ها اين طور بيان كرد كه ميخواستم بهشون بفهمونم

كه من ديگه ازدواج كردم و ديگه نبايد مزاحم من بشن.

ولي من بعد از گذشت 9 ماه هنوز به اون مشكوكم. و هر وقت كه ياد پنهون كاري هاش ميافتم حس بدي

پيدا ميكنم. اي كاش پنهون كاري نداشت.وقتي باهاشم وقتي كنارشم همه چيز خوب پيش ميره ولي به

محض  اينكه  براي كاري به بيرون  ميره همون حس عجيب وغريب مياد سراغمو زندگي رو به كام دوتامون

تلخ ميكنه

ادعاميكنه كه دوسم داره وبه غيراز من كسي رو نداره ولي نميدونم چرا باورم نميشه. منم خيلي دوسش

دارم. بارها با  همين كنجكاوي هايي  كه  داشتم ديدم بدبيني هام در اكثر موارد نسبت به اون بي مورده

ولي هنوز بهش مشكوكم

عجیب تر از همه چیز در رابطه ی ما تفاهم زیادیه که تو کارامون و فکرامون داریم" البته منهای اون مورد"

اون خیلی خیلی مهربون و صبوره و من حتی به همین مهربونیهاشم مشکوکم و میگم نکنه چون داره یه

کارایی میکنه با من خوب تا میکنه و در مقابل گیر دادنای من چیزی به من نمیگه.خجالت میکشم از روزی

که بفهم تموم بدبینی هام در موردش اشتباه بوده...

هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم همراز ...خيلي از لحاظ فكري خستم. كمكم كنيد

 

پاسخ شما دوست عزیز در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت


همراه با همراز ( اسامی مشاوران و آدرس الکترونیکی آن ها)

 

مهناز مجیری نژاد   ( کارشناس ارشد روانشناسی بالینی دانشگاه فردوسی)

آدرس ایمیل: psy.hamraz@gmail.com

 

زهرا اعتمادی              ( کارشناس ارشد روانشناسی بالینی دانشگاه فردوسی)

آدرس ایمیل: etemadi.z1386@gmail.com 

 

زهرا صفاری                ( کارشناس ارشد روانشناسی بالینی دانشگاه فردوسی)  

آدرس ایمیل: z.safari1386@gmail.com

 


 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت


مشاوره : از من فاصله گرفته است!

 

با سلام

من دختری 25 ساله، لیسانس ریاضی، ساکن ساری و درحال آماده شدن برای کنکورارشد هستم.حدود

دو ماه است که از طریق یک دوست با آقایی 32 ساله و کارشناس ارشد روانشناسی ساکن تهران آشنا

شدم

ایشان  قبلا به مدت هفت سال با دختری دوست بوده که علاقه زیادی به او داشته  است ولی آن خانم او

را ترک  میکنه و  ایشان  نیز بعد از این ماجرا از خانم ها فاصله میگیرد ولی بعد از گذشت یکسال تمایل به

دوستی  پیدا  می کند  ولی  نه در تهران. اوایل رابطه همه چیز خوب بود و به من توجه زیادی داشت ولی

بعد از گذشت دو هفته همه چیز تغییر کرد و با بیان اینکه تو هم منو رهامیکنی از من فاصله گرفت با اینکه

از اول قرارمان فقط دوستی بود تا زمانی که هر یک ازدواج کنیم.

در حال حاضر نه به من زنگ می زند و نه توجهی به من دارد و مرا به پرخاش و مبارزه وامیدارد، چیزی که

به شدت ازش گریزانم

همیشه فکر میکنم به فکر فرد قبلی است و میگه نمی تونه کسی مثل او را پیدا کند

از شما میخواهم راهنماییم کنید اگر ترکش کنم نمی توانم تحمل کنم .

 

پاسخ در ادامه مطلب

 

(با تشکر از تمامی دوستانی که برای  همراز می نویسند و تبریک ماه مبارک رمضان به تمامی همراهان

عزیز، تقاضا دارم لطفا مطالب خود را فارسی تایپ بفرمایید تا با صرف زمان کمتری پاسخ داده شود)

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهناز مجیری نژاد در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت