همراز
مشاوره اینترنتی

سلام میشه مشکل منم تو وبتون بزارین تا هم از راهنمایی خوب شما استفاده کنم هم نظرات  

خواننده هارو بدونم...؟! 

سلام 

مشکلی ک من دارم خیلی خیلی قدیمیه و چندین ساله ک اذیتم میکنه ممنون میشم اگه توی 

وبتون بزارین ک هم خودتون راهنماییم کنید هم خواننده ها  

من توی ارتباط برقرار کردن با آدما توی حفظ دوستی هام و کلا در روابطم دچار مشکل 

هستم..اینو میدونم ک خیلی زود ب همه اعتماد میکنم و خیلی زود صمیمی میشم و خیلی رو

دوستانم حساب میکنم و همین قضیه باعث اذیتم میشه سعی کردم تا شناخت کافی پیدا

نکردم زود اعتماد نکنم و صمیمی و نزدیک نشم..اما جدیدا ب این نتیجه رسیدم ک من

ظاهر و باطنم یکیه و با ادما یک رو هستم برای همینم از سادگی و یک رنگیم سو 

استفاده میکنن من واقعا تو دوستی هام هیچی کم نمیزارم و سعی میکنم دوستام رو 

ناراحت نکنم ولی این حس دو طرفه نیست اونجوری ک من با دوستام هستم اونا با من 

نیستن این قضیه بشدت داره ازیتم میکنه نمیدونم با کی چ رفتاری داشته باشم و کلا 

رفتار مناسب چیه!از طرفی دلم نمیاد تلافی کنم فقط تو خودم غصه میخورم  

لطفا راهنماییم کنین واقعا نیاز ب کمک دارم

پاسخ در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم دی 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |

سلام همرازم 


24 سالمه, 1 ساله که ازدواج کردم توی این 1 سال با همسرم مشکلی ندارم خیلی همو دوس  

داریم و بهم وابسته ایم

ولی ی مشکلی هست که داره منو دیوونه میکنه اونم حساسیت همسرم نسبت به منه که داره

روز به روز هم بیشتر میشه دوست نداره من تنها از خونه بیرون برم, دوس نداره سر کار

برم, دلش نمیخواد درسمو ادامه بدم دلم میخواد حداقل چن تا کلاس ثبت نام کنم چون 

واقعن تو خونه دارم دیوونه میشم ولی میگه ساعتاش ی جوری باشه خودم ببرمت و بیارمت, 

وقتی میگم میخوام با دوستام بیرون برم طفره میره آخرش هم سعی میکنه تو همون تایم ی 

برنامه بیرون رفتن بذاره که من نرم, به کل جامعه مشکوکه, من قبل ازدواج خیلی

اجتماعی بودم کم پیش میومد خونه باشم, دلش میخواد همیشه مواظبم باشه ازینکه تنها

برم جایی میترسه وقتی بیرون میرم همش نگرانه که اتفاقی برام بیفته, ی بار نشستم 

باهاش صحبت کردم بهش گفتم این وضعیت داره منو اذیت میکنه دلم میخواد تو جامعه 

باشم, دیوارای خونه برام زندون شده, هیچی نگف فقط گفت کاش یکم کمتر دوست داشتم که

انقد اذیت نمیشدی, شب تو خواب انقد حالش بد شد که من به غلط کردن افتادم و بهش 

گفتم اصن هرچی تو بگی, خیلیییییی دوسش دارم اصلن دلم نمیخواد ناراحتش کنم, از هیچی 

توی زندگی برام دریغ نکرده هیچ وقت بهم بی احترامی نکرده هرچی گفتم گفته چشم, ولی

این حساسیتاش کلافم کرده دلم نمیخواد این موضوع روی زندگیم تاثیری بذاره تورو خدا

کمک کنید

پاسخ در ادامه مطلب 

بخش دوم پاسخ در ادامه....



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم دی 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |

سلام.لطفا کمکم کنید.چند ماه ازدواج کردم.نحوه برخور، رفتار کارا های همسرم نسبت به  

مادرش عذابم میده.ی جور حسادته.شوهرم خوبه.اما حس میکنم دوسم نداره،

فکر میکنم همش الکیه. واسه مادرش جون میده.به حدی خوب با مادرش برخورد میکنه من  

حس بدی بهم دست میده.شوهرم متوجه ناراحتیم میشه از علت میپرسه اما نمیتونم بهش بگم.  

تورو خدا کمک کنید دارم دیوونه میشم

پاسخ در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام آذر 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |

 

باسلام.واقعا خداروشکر میکنم که بالاخره به یه جایی برخوردم که بتونم مشکلم رو مطرح کنم و راهنمایی

بگیرم.راستش ایمیلم باز نمیشد منم اینجا مشکلمو مطرح میکنم ولی خواهش میکنم جواب بدین.

حدودا دوساله با پسری که ۱۱ماه ازم بزرگتره دوست شدم.دوستی ما کاملا معمولی بود و هیچگونه علاقه و

وابستگی بینمون نبود تا چندماه پیش ک طی ماجرایی رابطمون از لحاظ احساسی عمیقترشد و چندهفته پیش

بخاطر شدت خاستگار اومدن برای من تصمیم گرفتیم تا باهم ازدواج کنیم.گذشته از دوست داشتن هم از لحاظ

عقلی همو کاملا قبول داریم.ایشون اخلاقش کاملا خوب و مودب و خانواده داره و بهم ثابت شدس.فقط دوتا مشکل

برای من وجود داره! یکی اینکه ظاهر ایشون به عنوان مرد من بودن یکم بچگونه س طوریکه چندوقت پیش ینفر ما

رو دید میگفت هنوز تو سن ازدواج نیستین درحالیکه من۲۳ساله و دوست پسرم۲۴سالش هس.

میخاستم بدونم ظاهر ایشون و قدش ک تقریبا همقد خودمه مشکلی ایجاد میکنه؟

از لحاظ های دیگه کاملا قبولش دارم.

میشه جوابمو بدین؟

همچنین ما بخاطر دوستی دوسالمون از همه گذشته هم مطلعیم و آیا این میتونه مشکل ساز باشه؟!

پاسخ در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |

 

سلام

پسری 19 ساله هستم که از اول دبیرستان شروع به خودارضایی کردم ولی نمیدونستم که چیکار دارم میکنم از

خودارضایی چیزی نمیدونستم چند سال که اینکارو کردم و بعد فهمیدم که چیه چه مشکلاتی در بر داره دیگه اینکارو

نکردم ولی خود به خود اینکار بعضی موقع انجام میشه.

و دور چشمم سیاه شده میخواستم ببینم سیاهی دور چشم از خودارضایی هست؟

و ممنون میشم کمکم کنین واقعا خسته شدم از خودم بدم اومده یه راهی پیش روم بزارین ممنون میشم

پاسخ در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |

 

سلام خسته نباشید

من یه مشکل حاد روحی برام پیش اومده که به خاطر شرایط فوق العاده سخت نمیتونستم با کسی

در میون بذارم یا حتی بیرون برم و مشاوره برم... دنبال روانشناس بودم که وبلاگ داشته باشه

با وبلاگ شما اشنا شدم که مشکلمم با یه خانوم روانشناسی در میون گذاشتم ایشون گفتند با یک روانپزشک

مشورت کنید

من یک مسئله خانوادگی حاد داشتم که بعد درگیر عواطف دوران بلوغ شدم

ودر نهایت با یک روانشناس در ارتباط بدم که وارد روابط عاطفی شدیم....و الان کات کردم

اما مشکل من اینه الان با یک روانشناس دیگه تحت درمانم به خاطر مشکلات روحی روانی که از طرف خانواده به

من وارد شده و دارم وابسته ایشون هم میشم

مشکل من به طور کل اینه که

به علت کمبود محبت شدیدددددددددددد

و نیاز عاطفیییییییییییییی

ویک خوددرگیری و مشکلات روحی روانی و از همه مهم تر نیاز شدیدددددددد به ارامش به خاطر جو خانوادگی

حاکم 16 ساله فقط دنبال یک ادم هستم که بهش وابسته شم سریعععععع

و این اتفاق قطع نمیشه بلکه از ادمی به ادم دیگه منتقل میشه متاسفانه

که اون خانوم فرمودند من با یک روانپزشک در میان بذارم

که با مصرف دارو حل بشه و چیزی نیس که با مشاوره تمام شه

لطفا راهنمایی کنید

من فقط دنبال یه نفرم توخیالاتم کنارم باشه و الان این اقا تو ذهنمه

باوجوداینکه خیلی سن و سال دار هم هست

پاسخ در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم مهر 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |


با سپاس و قدردانی از زحمات شما و ارزوی پیروزی و سلامتی براتون دارم

من یه مشکلی دارم و اینکه 6 ماهی هست با اقایی اشنا شدم و همه چیز خیلی خوب بود تا اینکه من پسورد

فیس بوکشو ازش گرفتم و متن چت هاشو با خانم ها خوندم و واقعاااااااا ناراحتم از اینکه یک ثانیه باهاش بودم از

اینکه بهش اعتماد کردم ناراحتم .

 در رفتار با من کاملا شخصیتی و با چارچوب خوبی بود ولییییی چت هاش شخصیت بدی بود . حتی با اقایون هم

بد چت کرده بود و فقط در مورد ارتباط با دخترها و معرفی دخترها بود ... من واقعا نمی دونم باید چیکار کنم

؟؟؟؟؟؟؟ با خودش درمیون گذاشتم خیلی ناراحت شد و گفت اونا برای گذشتش بوده و نباید تو حیطه اون وارد

میشدم . اما من یه سوال دارم مگه گذشته ادم ها شخصیت الانشونننن رو شکل نمی ده، بنده اگه الان ایمانی

دارم اگه چارچوب رفتاری دارم واسه تربیت و ایمان و شخصیت گذشتمهههه . چرا باید گذشتشو فراموش کنم؟؟؟؟

ایشون قراره استاد بشه خوب اگه انقدر ضعیف النفسه حتما در آینده هم اگه دانشجوهای بدی گیرش بیاد وارد

رابطه باهاشون میشه . ایا حرف ها و افکارم درسته؟

پاسخ در ادامه مطلب

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |


با سپاس و قدردانی از زحمات شما و ارزوی پیروزی و سلامتی براتون دارم

من یه مشکلی دارم و اینکه 6 ماهی هست با اقایی اشنا شدم و همه چیز خیلی خوب بود تا اینکه من پسورد

فیس بوکشو ازش گرفتم و متن چت هاشو با خانم ها خوندم و واقعاااااااا ناراحتم از اینکه یک ثانیه باهاش بودم از

اینکه بهش اعتماد کردم ناراحتم .

 در رفتار با من کاملا شخصیتی و با چارچوب خوبی بود ولییییی چت هاش شخصیت بدی بود . حتی با اقایون هم

بد چت کرده بود و فقط در مورد ارتباط با دخترها و معرفی دخترها بود ... من واقعا نمی دونم باید چیکار کنم

؟؟؟؟؟؟؟ با خودش درمیون گذاشتم خیلی ناراحت شد و گفت اونا برای گذشتش بوده و نباید تو حیطه اون وارد

میشدم . اما من یه سوال دارم مگه گذشته ادم ها شخصیت الانشونننن رو شکل نمی ده، بنده اگه الان ایمانی

دارم اگه چارچوب رفتاری دارم واسه تربیت و ایمان و شخصیت گذشتمهههه . چرا باید گذشتشو فراموش کنم؟؟؟؟

ایشون قراره استاد بشه خوب اگه انقدر ضعیف النفسه حتما در آینده هم اگه دانشجوهای بدی گیرش بیاد وارد

رابطه باهاشون میشه . ایا حرف ها و افکارم درسته؟

پاسخ در ادامه مطلب

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |

 

سلام خدا قوت...

من تازه با وبتون آشنا شدم بسیار آموزنده هست.

من 2ماهه ازدواج کردم منظورم اینه که خونه ی خودمون هستیم همسرم 35ساله هستند و من 24 ایشون خیلی

پخته هستند و دانا خی عادیه چون سنش اوکیه و واقعا مدیریت خیلی خوبی در امور دارند و می دانن چه بگویند

چه نگویند چون خودم دوست داشتم تفاوت سنی داشته باشم با ایشون ازدواج کردم چون حوصله ندارم که بچه

بزرگ کنم مشکل من اینه که چون اطرافیانم زندگی خوبی نه در دوران عقد نه با خانواده شوهر و نه در زندگی

مشترک به خاطر دخالتها ندارند دید من هم خیلی بد و همش در حال جبهه گیری در مقابل همسرم هستم چون

فقط دید منفی دارم این در حالی است که ایشون بسیار خوب و دارای خانواده ی مدبری هستند و نمی دانند چه

حرفی را کجا و چه موقع حرف بزنند. ولی به خدا دست خودم نیست رابطه ی ابتدایی و شروع زندگیمونو دارم تلخ

میکنم فقط به خاطر من که منفی شدم.من دختر شادو پرهیجانی هستم با تعامل اجتماعی فوق العاده بالا ولی

الان دچار مشکل شدم طوری شده که دیگه همسرم منو خونه ی مادرشوهرم نمی بره و من احساس میکنم به

خاطره اینه که از بهانه گیری هام کم کنه.ازتون خواهش میکنم یه راه حلی جلوم بذارین که اینقد بهانه نگیرم.من

مهندسی نرم افزار خوندم و همسرم

دیپلمه هستند در حالی که فهم بی نهایت بالایی دارند

پاسخ در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم شهریور 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |

 

سلام من تازه با وبلاگتون آشنا شدم مطالب جالب ومفیدی داره

منم مشکلی دارم که امیدوارم با راهنمایی شما به نتیجه برسه

من صاحب یه دختر 4ساله هستم که در ارتباط برقرار کردن با دیگران دچار مشکله در واقع خجالتیه معمولا هر

محیطی که میریم اول اصلا با هیچ کس ارتباط برقرار نمیکنه چون من کارمند هستم با اینکه اکثر مواقع پیش

خانواده خودم هست ولی هر روز صبح که به اونجا میره اولش خجالت میکشه حتی گاهی اوقات صبحا که از خواب

بیدار میشه از سرجاش بلند نمیشه یا همون توی اتاق خودش را سرگرم میکنه تا بریم سراغش وبعد با قیافه

خجالتی در جمعمون حاضر میشه، بیرون هم حدود نیم ساعتی طول میکشه تا با محیطی که در آن قرار گرفته ا

رتباط برقرارکنه به مهد هم حاضر نیست بره اول سال یه هفته ای بردمش مهد ولی حاضر به جدایی از من وقرار

گرفتن در جمع سایرین نشد

نسبت به هم سن وسالاش هم زودتر عصبانی میشه وپرخاشگری میکنه وکلا تحرکشم نسبت به بقیه کمتر است

اون تنها فرزندم است

خیلی ممنونتان میشم اگر راهنمایی ام کنید

پاسخ در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |

 

باعرض سلام من دختر8ساله اي دارم كه خيلي ميترسه ازتاريكي وتنهايي ازدزدديگه نميدونم چيكاركنم مدام خواب

بدميبينه وميترسه مدام ازاين ميترسه كه من برم خريد وتنهابذارمش توخونه يااينكه گم بشه يادزدببرتش...به

نظرشماچيكاركنم به مشاوره مراجعه كردم چندجلسه متاسفانه تاثيري نداشته وگفتن چندين جلسه بايدببرمش

وانقدرهزينه بالا بودكه نتونستم ببرمش.اميدم بعدازخدابه كمك شما...باتشكر

پاسخ در ادامه مطلب

بخش دوم پاسخ نیز در ادامه ...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |

 

با سلام دختری هستم15ساله که با پسرعموی19ساله ام یکسال پیش نامزد کردم و همدیگه رو خیلی دوست

داریم و عاشقانه همو میپرستیم و اینو بگم که در چند ماه اینده میخوایم عقد کنیم

اما مشکلم اینه که چیکار کنم که در طول این مدت طولانی بین عقد و عروسی نامزدم از من زده نشه و از

عشقش کم نشه؟راستش من از هیچ چیز به اندازه ی بی توجهی نامزدم به خودم داغون نمیشم

و اینکه نامزدم بسیار کم حرفه البته جلوی جمع و با اینکه عاشقمه اما بیشتر وقتا تو جمع کنفم میکنه و واقعا

ناراحت میشم.مثلا بهش گفتم مشروب نخور بدم مییاد اما بازم خورد اونم نه یکبار بلگه وقتی دید ناراحتم بازم ی

باره دیگه خورد و از این موضوع واقعا داغون شدم!

و مشکلی که گفتم از کم توجهی اون جلوی جمع مثلا هنوز که هنوزه و یکسال از نامزدیمون میگزره بدون اینکه به

من بگه میزنه میره بیرون

وحتی روز تولدم روزی که بهش خیلی نیاز داشتم منو تنها گذاشت ورفت خونه عمه جونش که البته همه ی

خودش هم میشه واسه عید دیدنی بدون اینکه بهم بگه و با اینکه میدونست چقدر حساسم ..ولی اون خیلی ادم

مردم دوستیه و این ازارم میده و همیشه دوست داره کاری کنه ک همه خوشحال باشن

من خیلی حساس شدم و زود رنج و این موضوع خودمو هم زجر میده به همه ی ادمای اطرافم مشکوک میشم و

بعضی وقتا بسیار نسبت به نامزدم بی تفاوت میشم مخصوصا زمانی ک ناراحتم میکنه و نمیدونم باید چیکار کنم

سن کمی دارم ینی هردومون سنمون کمه و تجربمون کمتر

و یکی از مشکل دیگه ام اینه که خیلیا میگن پسرا تو سن کم سنی که نامزدم در اون هست زود عاشق میشن و

زود دلزده ینی یه عشق زود گذر و این حرفا با این که خیلی بهشون اعتقاد ندارم اما داره نابودم میکنه تعریف از

خود نباشه اما دختر بسیار زیبایی هستم ودر یک خانواده خوب هم بزرگ شده ام اما خب نامزد زیبایی دارم و

میترسم از دخترایی که ممکنه به نامزدم نخ بدن و مزاحم زندگیم بشن کلی با اینحال مطمنم که نامزدم دوستم

داره اما خب بازم میترسم خوشحال میشم کمی از دغدغه های فکریم رو درون وبلاگتون حل کنید و پاسخ منو تو

وبلاگتون مطرح کنید ..ممنون

پاسخ در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مرداد 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |

 

من 32 سالمه و لی بیست ساله به نظر میرسم ویه مشکل بزرگ دارم و اون هم قد کوتاهمه من 150 هستم و

بااینکه فوق لیسانس مهندسی، کارمند دولت، سفید و تا حد زیادی زیبا و محجبه هستم و خانواده خوب و تحصیل

کرده ای دارم و خواستگاران زیادی زنگ میزنن اما همه تا متوجه میشن که من این عیب رو دارم انگار که ایدز

داشته باشم سریع قطع می کنن یا آدمهایی منو میپسندن که خیلی مادی هستن و حرف اول و آخرشون درآمدم

و پس اندازمه و از اخلاقیات دم نمیزنن.یا ازمن میخوان که بی حجاب بشم و آرایش کنم.

من مذهبیم و بیرون مانتو مقنعه میپوشم اما خشک نیستم. حالا میفرمایید چکار کنم ازدواج رو بیخیال بشم.

 برم مهاجرت کنم یه شهر دیگه؟ چون از نگاهها و حرفای مردم خسته شدم. ببخشید زیاد صحبت کردم ممنون

میشم خواننده هایی که مشکل من رو تجربه کردن کمک کنن.التماس دعا

پاسخ در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مرداد 1393 توسط مهناز مجیری نژاد |
.: Weblog Themes By PayamBlog :.

VPN

قالب بلاگفا